آنچه تاکنون درباره «هنوز خوابت را می بینم» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.گاهی خوابت را میبینمبیصدابیتصویرمثلِ ماهی در آبهای تاریککه لب میزند ومعلوم نیستحبابها کلمهاندیا بوسههایی از دلتنگی....باید زنگ بزنم، یا دست کم کلمات را ردیف کنم در فضای مجازی که بگویم سالها انتظار پاسخگوی این حجم دلتنگی نیست... کلمات از گوشه ی دلم قد می کشند و تا به دهان برسند می میرند...من بی تو انبوهی از جمعه های دلتنگی را بارها به جان کندن سپری کرده ام... و هنوز هم با نبودنت کنار نیامدم...من هنوز خوابت
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی
گزارشی از مهمترین نکات مربوط به «بی خبر در بزن و سرزده از راه برس...».دل تنگ چیز خوبی نیست....از وقتی که یادم می یاد فصل پاییز و هوای بارونی اش، سرمای مطبوعش و شاهکار رنگ های زیبای طبیعت رو دوست داشتم، از همون سالهای نوجوانی که از خونه تا باشگاه حجاب راسته ی بلوار کشاورز رو سرخوشانه طی می کردم، تا روزهای دانشگاه و پرسه در کوچه باغ های رودهن، تا سرکار رفتن و گذر از پارک شهر تا... امروز هم پرسه زدن در اتوبان ها لذت بردن از عطر بارون و موسیقی و خلوت شب...همه ی ما نیمه پنهانی داریم سخت عاشق، هرچند
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «با مرگی که مهربان نیست چه کنم!» ارائه شده است.بگو رفیق، با مرگی که مهربان نیست چه کنم؟ یعنی مرگ اجازه می دهد پیش از عزیمت ببینمت... بنشینیم به گفتگو؟!بگو من این سال های بی تو بودن را چگونه تاب آورده ام... پنهان شده پشت لبخند.. پشت زنانگی، مادر بودن... بگو این حجم از اندوه را چگونه در زندگی پنهان کرده ام...ادمی که عشق را زیسته باشد خوب می داند شرق اندوه کجاست... یا لا اقل سهراب کی قلم دست گرفت برای سرودنش...بگو رفیق! این روزها بی من چه می کنی؟ من که بی تو در غریب تری
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی
آنچه تاکنون درباره «غم شیرین به دست آوردن چیزی که قادر به نگه داشتنش نیستی...» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.غم شیرین به دست آوردن چیزی که قادر به نگه داشتنش نیستی...!این جمله رو من می فهمم وقتی به تمامی به دست آوردمت... وقتی تو رو ذره ذره برای روزهای مبادا ذخیره کردم... این جمله رو من می فهمم که خوب می دونستم غزال تیزپای زندگی به زودی میبردت... و یک روز تو رو ذخیره کردم تو روحم... یادت نمیاد چطور، یادت نمی یاد چقدر... اما من اینکار رو کردم...از من اگر می پرسی باید بگم می ارزید... به ه
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی
آنچه تاکنون درباره «من و تو و خاطره بازی» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.وسط هیاهوی کار درست وقتی که توقع شنیدنش رو ندارم خبر می رسه که تو هستی... همین حوالی و حال دلت خوبه و داری با دیگران قسمت می کنی شادی ات رو...سر می شم ... نگاه می کنم و عادی می گم ازت بیخبرم... که سالهاست ندیدمت... که نمی دونم کجایی و چه می کنی...اما حسرت می پیچه توی قلبم، تیر می کشه... توی دلم برات خیر و دعا می خونم... خوشبخت باشی رفیق...الهی که دلت آروم گرفته باشه...دورم ازت دورررررررررررر دوری از من دوررررررررر
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی
آن دم ...
گزارشی از مهمترین نکات مربوط به «آن دم ...».
زمانی در رفاقت هست که آدم نقاب بینیازی از چهره برمیدارد. لابد شکلی از خلوت انس فراهم میشود که دو رفیق کنار هم، برای نزدیکشدن، از تجربه های زیسته شان بگویند...و طعم قربت و آشنای محرم راز را کنار هم مزمزه کنند نترسند از تصورِ تصویر خود در ذهن دیگری، من فکر می کنم نوعی از مانوس بودن است... در عدم آشنای جان یافتن است... کسی را دیدن در خلوت جهان ذهن، شنیدن موسیقی روح نواز خلقت...نگو که باور نمی کنی...که من بهانه ی خلقتم را تجربه کردن آن
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی
انگار قرن ها از رفتنت می گذره... انگار قرن هاست نوشتن بلد نیستم... سرم پر از حرف های ناتمام... و زبان قاصر از گفتن...
عادی نیست... نه رفتنت نه حال من... و از بد ماجرا من عادت کردن رو بلد نیستم...
به نبودنت عادت نمی کنم...
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی
زندگی ام شعر شده... شعری که سروده نمیشه...تو بی واژه شعری، من همه تشنه ی گفتنت...جای خالی ات پر نمیشه... توی هوات نفس می کشم...
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی
برچسب:
نویسنده: پرهام حکیمی